صحنه سوم:
اين روزها يك پاش توي مسجد وپاي ديگرش در ميدان جنگه.
بخاطر پيروزي رزمندگان اسلام در جبهه ،منافقان هم از طرف ديگر ،براي اينكه
مردم ايران را به زانو دربياورند؛
شروع به شيطنت وايجاد ناامني در كشور آنهم در داخل شهرها و در محله هاي
مسكوني كرده اند. با اينكه رزمندگان در جبهه به سر مي برند اما نوبتي به مرخصي
هم مي آيند تا امنيت شهرها و مردم عادي نيز حفظ شود.بيداري شبها ونگهباني
دادن ،آنهم براي ي نوجوان 15 ساله سخته ،اما شيريني آن بخاطر خدا و حفظ جان
خلق الله به دهانش مزه مي كنه .با همه مشغله وبي خوابي هايي كه داره ، در
كنارهمه مسئوليتهاش بعنوان يك رزمنده آرپيچي زن ،درسش را - كه با آمدن به
جبهه نيمه كاره رهاشده بود-ادامه ميده .
درس وخلباني را از همه چيز بيشتر دوست داره.
زكيه از بالاي پله ها بلند طوري كه علي رضا بشنوه مي گويد:
- علي رضا بازم همه چراغهاي راه پله رو روشن كردي. من نمي دونم توكه اينقدر
از تاريكي مي ترسي ،چطور دوست داري خلبان بشي.واقعاً كه.
صحنه چهارم:
- من نمي خورم .
- توحالت بده ضعيف شدي انگور برات خوبه.
- گفتم كه نمي خورم .
- اين انگورها را به سختي پيدا كردم . هيچ جا انگور پيدا نمي شه.چقدر هم
گرونه .آخه چرا نمي خوري؟
- خود شما داري مي گه به سختي گير آوردي.
- خُب كه چي . برات خوبه . تو از مريضي سختي بيرون آمدي . دكتر گفته كه
انگور برات خوبه من هم خريدم.
- مامان !آخه چرا اينقدر اصرار مي كنه . من نمي تونم اين انگور را بخورم.
جنگه .مردم وضعشون بده . بودجه اونها نمي رسه انگور و از اين جور خوراكيها
بخرند وبخورند . حالا من چطور اين از گلويم پايين بره ، با اينكه مي دونم خيلي ها
دلشون ازاين ميوه ها مي خواد؛ ولي نمي تونند بخرند.
صحنه پنجم:
- عيده ،اين لباسهارا بپوش ،دير شد مي خواهيم بريم عيد ديدني.
- من نمي پوشم،ببريد بديد يكي ديگه .
- آخه اين لباسهات كهنه شده . بده جلوي فاميلها.
- مگه چه ايرادي داره تميز و مرتبه.اصلاً مگه شخصيت آدم به لباس نو پوشيدنه.
- پسرم !چرا نمي گه اين لباسها چه ايرادي دارند كه نمي پوشي.
- مامان جون! اين لباسها هيچ ايرادي ندارند. دست شما هم درد نكنه . اما مگه
مردم ، در اين شرايط سخت جنگ ، از اين لباسها مي پوشند كه من هم بپوشم .
من نمي تونم بپوشم . ببر بده به كساني كه ندارند.
صحنه ششم:
مامان هيجان زده به دوست علي رضا ميگه:
- شما توي جبهه علي رضا رو ديدي؟ حالش خوب بود؟چه كار مي كرد؟
- من كه ديدمش خيلي خوب بود . چقدر هم اين علي رضا باصفاست.
- چطور ؟
- يك شب توي چادرشون مهمان بودم . شب كه همه خواب بودند.علي رضا بلند
شده بود نماز شب مي خوند. چقدرهم با حال مي خوند.
همه خانواده دور علي رضاجمع شدند.مادراز ذوق ديدار ش تند تند خدا را شكر
مي كنه.
- خدا را شكر ، باز هم ديديمت. چه عجب دلت برامون تنگ شد ،بازهم آمدي
مرخصي!
اين بار مادر با عشق خاصي به پسرش نگه ميكنه.
- شنيدم توي جبهه نماز شبهاي باحال مي خوني.
علي رضا پكر ميشه .
- كي اين حرفو زده؟
- يكي از آشناها كه در منطقه ديده بود مي گفت.
با ناراحتي ميگويد:
- حالا كه اينطوره ،از اين به بعد توي جبهه جايي مي روم كه كسي مرا
نشناسه.
شب آخر مادر بالاي سر عليرضا ميره. عشق و علاقه به فرزندش باعث شده كه
نتواند بخوابد. به چهره ي آرام او در خواب نگاه مي كنه دستش را مي گيرد و روي
قلب ناآرام خو مي گذارد تا شايد قلبش آرامتر بتپد. ناگهان چيزي در ذهنش جرقه
مي زند.شايد اين ديدار ،آخرين ديدار باشد. پس نبايد به او دل ببندم ودستش را
رها مي كند . سبك شده . احساسي عجيب تمام وجودش را پركرده.
واين آخرين ديدار و آخرين مرخصي عليرضا بود.
صحنه هفتم:
بهار با تمام زيباييهاش به خلايق سلام مي كنه. چقدر اين بهار طراوت داره.
حياط از سروصداي بچه ها پر شده.عيد امسال علي رضا مرخصي نيامده.
شنيدن صداي زنگ در با اين سرو صداي بچه ها كار سختي است. با شنيدن اولين
زنگ بي اختياربه سمت درِ كوچه مي دوم. شايد مامانينا باشند.
نفس زنان در را باز مي كنم.
- سلام كوچولو.
با ديدن يك رزمنده غريبه جا مي خورم .
در حالي كه خجالت مي كشم ،من هم سلام مي كنم.
- اينجا منزل سيد علي رضا محمد نژاده؟
- آره.
- بزرگترت خونه هست؟
- نه
لبخندي مي زند و مي گويد: اين ساك براي سيد عليرضا محمد نژاده. پدر ومادرت
كه آمدند اين را تحويل آنها بده.
چشم محكمي مي گويم. به ساك خيره مي شوم. وقتي سرم را بالا مي آورم
ديگر رزمنده را نمي بينم.
وقتي مامان بر ميگرده و ساك را ميبيند با نگراني و اضطراب مي گويد:
- اين ساك را كي آورد؟
- يك رزمنده.
- نپرسيدي كيه؟
- نه .
مامان با دستهاي لرزان ساك را باز مي كنه. يك نامه توي ساكه.
- عمليات تمام شده بود و بچه ها همه برگشته بودند. اما صاحب اين ساك براي
بردن ساكش نيامد. من هم آدرسي در داخل ساك پيدا كردم و چون براي
مرخصي مي آمدم .آن را همراه خود آوردم.
از روز بعد همه شروع كردند به جستجوي عليرضا. و بعد از پيگيري هاي زياد فقط
گفتند كه او مفقودالاثر شده. يعني معلوم نيست اسير شده يا شهيد!
صحنه هشتم:
مرداد 1369
صداي زنگ در پشت سر هم نواخته مي شود. مثل اينكه كسي دستش را روي
زنگ چسبانده و قصد ندارد دستش را از روي زنگ بردارد.
چند بار مي گويم :اومدم. اما مثل اينكه صدايم را نمي شنود. در را كه باز
مي كنم. ديگر صداي زنگ قطع مي شود.از قطع شدن ممتد صداي زنگ
نفس راحتي مي كشم. پشت در يكي از خانمهاي فاميل است.با هيجان
مي گويد:
- توي روزنامه يكي همنام عليرضا را پيدا كردم. مامانت خونه هست؟
- نه.
- بايد زنگ بزنيم ستاد آزادگان.
- مامان خودش امروز به ستاد زنگ زد .خبري نبود.
- پس اين اسم چيه ؟ خودت نگاه كن . نوشته عليرضا محمدنژاد.
بارها و بارها شماره را مي گيرم . با اينكه شماره فقط 3 رقميه ، ولي باز هم به
نظرم خيلي طولاني مياد. انگشتهام خسته مي شوند ،اما وقتي فكر مي كنم
خبر آزادي عليرضا را من به همه خواهم داد ؛قند توي دلم آب ميشه. قلبم تند
تند مي زنه. ياد نذر و نيازهاي فاميلها مي افتم. هاشم عمو گفته:" اگر عليرضا
بياد گاو جلوش قربوني مي كنم"
حسين عمو قرار گذاشته وقتي عليرضا بياد همه خانواده مان را بفرسته پابوس
امام رضا عليه السلام. ننه نرگس هم نذر كرده انگشتر تلاي خودشو موشتولوق
(مژدگاني) بده به كسي كه خبري از نوه اش به او بده.
- ستاد آزادگان بفرماييد.
رشته افكارم يكهو پاره ميشه. دستپاچه مي گويم:
- مي خواستم ببينم سيد عليرضا محمد نژاد در ليست آزاد شده هاي امروز
هست؟اسمش را در روزنامه ديديم.
- چند لحظه گوشي...بله هست.
آب دهانم را به سختي قورت مي دهم.
- آقا ميشه مشخصاتش را كامل بخونيد تا مطمئن بشيم.
- بله. علي رضا محمد نژاد . فرزند ،جواد و اهل مشهد.
گوشي در دستم شل مي شود . دلم ميريزد.اشك گوشه ي چشمم جوانه
مي زند.
هيچ خبري از برادرم نيست. هفته ها يكي پس از ديگري مي گذرد. ولي علي رضا
نيامده .چشم انتظاري چقدر سخته.
وقتي به ديدن آزاده هايي كه در همسايگي ما بودند رفتيم و شنيديم كه در دوران
اسارت چه جفايي بر آنها رفته و چه شكنجه هايي را تحمل كرده اند. همه در
دلمان بي صدا آرزو كرديم .
اي كاش علي رضاي ما اسير نباشد...
شايد هم برايش آرزوي شهادت كرديم.





