صحنه اول:
20/7/1347 مصادف با بيست ونهم شعبان:
مادر نفس راحتي مي كشد، سبك شده. مامای خانگی مي گويد فرزندت پسر است .
چشم مادر كه به كودكش مي افتد گريه امانش را مي برد .از وقتي بچه به دنيا آمد،
تا وقتي مي شستندش وتمامي وقتي كه در پارچه پيچيدند وبه دست مادر دادند
بارش مرواريدهاي اشك از چشمان مادريك لحظه هم قطع نشد. مادر علت گريه خود
را نمي دانست.وخدار ا به خاطر اين نعمت شكر مي كرد.نام كودكش را علي رضا
مي گذارد.
صحنه دوم:
9/8/136۱
اصرار اصرار اصرار ... اما پدر اجازه نمي دهد.نوجوان است وكم سن وسال. پدر درس
را بهانه مي كند : تو امسال سوم راهنمايي هستي. امتحان نهايي داري.سن تو
هنوز به جايي نرسيده كه بري جنگ.
اما علي رضا كوتاه نمي آيد. آخر به گريه متوسل مي شود. تا صبح گريه مي كند. پدر
كه طاقت اين همه اصرار پسرش را ندارد،عاقبت راضي مي شود. هنوز صبح نشده
بابا دركوچه را باز مي كند ومي گويد:برو.




