یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر و اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
سال نو مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
فرا رسیدن عید نوروز وآغاز سال۱۳۸۷ بر ملت شریف ایران مبارک .![]()
خدايا ! اين سال را بر همه مبارك گردان
و آن را آخرين سال انتظار قرار ده.![]()
آمین![]()
اللهم عجل لوليك الفرج ![]()
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
%25200488.jpg)
گفتگوبابهار
سلام بر آخرین نور هدایت ومعدن رسالت ومحل ورود وخروج ملائکه.
سلام بر آخرین گنجینه بهار وآخرین حجت خدا بر روی زمین.
وسلام بر منتظرترین منتظر دنیا.
بهار می آید ونسیم روح فزای زندگی باُامید به اینکه" تو در راهی"دلها را بهاری می کند.
ای مَحرم وجود قرنها یکی بعد از دیگریدر حال گذر است ورفته رفته بر چشمهای
منتظری که به امید وصال شما شب وروزشان یکی شده افزوده می شود.![]()
مولای خوبم نمی دانم حال که با شما به گفتگو نشسته ام تا از لحظه های سخت
جدایی با شما سخن بگویم آیا از من راضی هستیدیا نه؟![]()
اما عشق ومحبت شما در دلم ولطف ورحمت شمابه من این جسارت را می دهد که
با وجود همه دشنه هایی که بخاطر معاصیم بر روح شما وارد کرده ام باز هم بتوانم با
شما گفتگو کنم.![]()
ای مولای خوبم که می دانم از همه ما منتظرتری
نمی دانم تا کی باید از صبح دلم را
در هوای کویت به پرواز در آورم وبا زمزمه دعای عهد آتش فراقم را افزونتر کنم ودر
غروب هر آدینه دل خسته ام را بر درختی خشکیده فرود آورم
وبه امید اینکه تو بیایی
وبا نفس مسیحائیت بر درخت خشکیده قلبم ترنم بهاری بخوانی آدینه ها را یکی پس
از دیگری سپری کنم.
مولای مهربانم فرمودی که هر لحظه بامایی ومتوجه ما هستی![]()
فرمودی مراقب ما هستی ![]()
فرمودی دلواپس مایی وبرایمان دعا می کنی.![]()
فرمودی خیلی جاها این شما هستی که کمکمان می کنی.![]()
اما ای عزیز ما آدمها که عقلمان در چشممان است حضورت را نادیده می گیریم وبه
دنبال هر بهانه ای می گردیم تا بگوئیم حضور تو زمانی باورمان هست که ظهور یابد.
مولا جان ۱۱۶۹ سال از غیبتت گذشته.وتو همچنان در انتظار ۳۱۳ آدم که بشود
رویشان حساب کرد هستی.![]()
هیچوقت فکر نمی کردم که آدم شدن اینقدر زمان ببرد.![]()
یک روز با خودم تصمیم گرفتم تمامی جمعه هایی که مولا نبوده ومنتظرانش بر خاک
انتظار سپری کرده اند را بشمارم.![]()
پشیمان شدم.می دانستم کاری گزاف است.
به خودم گفتم:ای آدم پر مدعا که می خواهی انتظار را به شماره آوری.بهتراست به
خود آیی ومهیابودنت را به تصویر بکشی.
به شماره بیاوری که چند انسان منتظر حقیقتا در طول تاریخ وجود داشته اند ویا اصلا
تو خود تو چه مقدار زمینه ظهور را در وجودت فراهم آوردی.![]()
به خودم نهیب زدم که از این به بعد بیا وشماره کن که چه تعداد موانع برای حضور مولا
در این عالم پرآشوب وجود داردوچه تعداد مانع در دل تاریک خودم.![]()
وقتی فکر میکنم چه تعداد از گناهان من ممکن باعث تاخیر فرج شده باشه؟و
آیا من منتظر واقعی هستم یا اینقدر در دنیای روزمره گی خودم فرو رفته ام که جای
خالی مولا عذابم نمی دهد؟![]()
ای خوبترین گوهر کمال از آدم تا خاتم واز خاتم تا خامنه ای همه شیعیان به امید
دیدارت صبوری پیشه کرده اند...ولی دلهای ما بی قرار حضورت شده...![]()
بیا ودر این بهار دیگر کلمه انتظار را از لغت نامه ها پاک کن.![]()
تورا من چشم در راهم...
بسم الرب الشهدا والصديقين
بالاتر از اينجا كجاست ؟!

از فرش تا عرش چند قدم است ؟!
مي خواهيد با يك قهرمان آشنا شويد ؟!
نام ونام خانوادگي :سيد علي رضا محمدنژاد
تاريخ تولد: 1346
تاريخ قهرماني: 23 اسفند 1363
با سالروزشهادت امام رضا عليه السلام
جوايز:استفاده از تمام مزاياو امكانات رفاهي در بهشت تا بهشت برقرار است.
استفاده از خوان وسفره ربوبي.
و نوشيدن بهترين شرابهاي بهشتي...
و شفاعت شيعيان در روز واپسين به امر الهي ودرباره هركسي كه خدا اجازه دهد.
محل اعطاي نشان شهادت: منطقه عمومي طلائيه در شرق دجله
مسابقه:عمليات بدر با مسئوليت آرپيچي زن.
صحنه اول:
20/7/1347 مصادف با بيست ونهم شعبان:
مادر نفس راحتي مي كشد، سبك شده. مامای خانگی مي گويد فرزندت پسر است .
چشم مادر كه به كودكش مي افتد گريه امانش را مي برد .از وقتي بچه به دنيا آمد،
تا وقتي مي شستندش وتمامي وقتي كه در پارچه پيچيدند وبه دست مادر دادند
بارش مرواريدهاي اشك از چشمان مادريك لحظه هم قطع نشد. مادر علت گريه خود
را نمي دانست.وخدار ا به خاطر اين نعمت شكر مي كرد.نام كودكش را علي رضا
مي گذارد.
صحنه دوم:
9/8/136۱
اصرار اصرار اصرار ... اما پدر اجازه نمي دهد.نوجوان است وكم سن وسال. پدر درس
را بهانه مي كند : تو امسال سوم راهنمايي هستي. امتحان نهايي داري.سن تو
هنوز به جايي نرسيده كه بري جنگ.
اما علي رضا كوتاه نمي آيد. آخر به گريه متوسل مي شود. تا صبح گريه مي كند. پدر
كه طاقت اين همه اصرار پسرش را ندارد،عاقبت راضي مي شود. هنوز صبح نشده
بابا دركوچه را باز مي كند ومي گويد:برو.


صحنه سوم:
اين روزها يك پاش توي مسجد وپاي ديگرش در ميدان جنگه.
بخاطر پيروزي رزمندگان اسلام در جبهه ،منافقان هم از طرف ديگر ،براي اينكه
مردم ايران را به زانو دربياورند؛
شروع به شيطنت وايجاد ناامني در كشور آنهم در داخل شهرها و در محله هاي
مسكوني كرده اند. با اينكه رزمندگان در جبهه به سر مي برند اما نوبتي به مرخصي
هم مي آيند تا امنيت شهرها و مردم عادي نيز حفظ شود.بيداري شبها ونگهباني
دادن ،آنهم براي ي نوجوان 15 ساله سخته ،اما شيريني آن بخاطر خدا و حفظ جان
خلق الله به دهانش مزه مي كنه .با همه مشغله وبي خوابي هايي كه داره ، در
كنارهمه مسئوليتهاش بعنوان يك رزمنده آرپيچي زن ،درسش را - كه با آمدن به
جبهه نيمه كاره رهاشده بود-ادامه ميده .
درس وخلباني را از همه چيز بيشتر دوست داره.
زكيه از بالاي پله ها بلند طوري كه علي رضا بشنوه مي گويد:
- علي رضا بازم همه چراغهاي راه پله رو روشن كردي. من نمي دونم توكه اينقدر
از تاريكي مي ترسي ،چطور دوست داري خلبان بشي.واقعاً كه.
صحنه چهارم:
- من نمي خورم .
- توحالت بده ضعيف شدي انگور برات خوبه.
- گفتم كه نمي خورم .
- اين انگورها را به سختي پيدا كردم . هيچ جا انگور پيدا نمي شه.چقدر هم
گرونه .آخه چرا نمي خوري؟
- خود شما داري مي گه به سختي گير آوردي.
- خُب كه چي . برات خوبه . تو از مريضي سختي بيرون آمدي . دكتر گفته كه
انگور برات خوبه من هم خريدم.
- مامان !آخه چرا اينقدر اصرار مي كنه . من نمي تونم اين انگور را بخورم.
جنگه .مردم وضعشون بده . بودجه اونها نمي رسه انگور و از اين جور خوراكيها
بخرند وبخورند . حالا من چطور اين از گلويم پايين بره ، با اينكه مي دونم خيلي ها
دلشون ازاين ميوه ها مي خواد؛ ولي نمي تونند بخرند.
صحنه پنجم:
- عيده ،اين لباسهارا بپوش ،دير شد مي خواهيم بريم عيد ديدني.
- من نمي پوشم،ببريد بديد يكي ديگه .
- آخه اين لباسهات كهنه شده . بده جلوي فاميلها.
- مگه چه ايرادي داره تميز و مرتبه.اصلاً مگه شخصيت آدم به لباس نو پوشيدنه.
- پسرم !چرا نمي گه اين لباسها چه ايرادي دارند كه نمي پوشي.
- مامان جون! اين لباسها هيچ ايرادي ندارند. دست شما هم درد نكنه . اما مگه
مردم ، در اين شرايط سخت جنگ ، از اين لباسها مي پوشند كه من هم بپوشم .
من نمي تونم بپوشم . ببر بده به كساني كه ندارند.
صحنه ششم:
مامان هيجان زده به دوست علي رضا ميگه:
- شما توي جبهه علي رضا رو ديدي؟ حالش خوب بود؟چه كار مي كرد؟
- من كه ديدمش خيلي خوب بود . چقدر هم اين علي رضا باصفاست.
- چطور ؟
- يك شب توي چادرشون مهمان بودم . شب كه همه خواب بودند.علي رضا بلند
شده بود نماز شب مي خوند. چقدرهم با حال مي خوند.
همه خانواده دور علي رضاجمع شدند.مادراز ذوق ديدار ش تند تند خدا را شكر
مي كنه.
- خدا را شكر ، باز هم ديديمت. چه عجب دلت برامون تنگ شد ،بازهم آمدي
مرخصي!
اين بار مادر با عشق خاصي به پسرش نگه ميكنه.
- شنيدم توي جبهه نماز شبهاي باحال مي خوني.
علي رضا پكر ميشه .
- كي اين حرفو زده؟
- يكي از آشناها كه در منطقه ديده بود مي گفت.
با ناراحتي ميگويد:
- حالا كه اينطوره ،از اين به بعد توي جبهه جايي مي روم كه كسي مرا
نشناسه.
شب آخر مادر بالاي سر عليرضا ميره. عشق و علاقه به فرزندش باعث شده كه
نتواند بخوابد. به چهره ي آرام او در خواب نگاه مي كنه دستش را مي گيرد و روي
قلب ناآرام خو مي گذارد تا شايد قلبش آرامتر بتپد. ناگهان چيزي در ذهنش جرقه
مي زند.شايد اين ديدار ،آخرين ديدار باشد. پس نبايد به او دل ببندم ودستش را
رها مي كند . سبك شده . احساسي عجيب تمام وجودش را پركرده.
واين آخرين ديدار و آخرين مرخصي عليرضا بود.
صحنه هفتم:
بهار با تمام زيباييهاش به خلايق سلام مي كنه. چقدر اين بهار طراوت داره.
حياط از سروصداي بچه ها پر شده.عيد امسال علي رضا مرخصي نيامده.
شنيدن صداي زنگ در با اين سرو صداي بچه ها كار سختي است. با شنيدن اولين
زنگ بي اختياربه سمت درِ كوچه مي دوم. شايد مامانينا باشند.
نفس زنان در را باز مي كنم.
- سلام كوچولو.
با ديدن يك رزمنده غريبه جا مي خورم .
در حالي كه خجالت مي كشم ،من هم سلام مي كنم.
- اينجا منزل سيد علي رضا محمد نژاده؟
- آره.
- بزرگترت خونه هست؟
- نه
لبخندي مي زند و مي گويد: اين ساك براي سيد عليرضا محمد نژاده. پدر ومادرت
كه آمدند اين را تحويل آنها بده.
چشم محكمي مي گويم. به ساك خيره مي شوم. وقتي سرم را بالا مي آورم
ديگر رزمنده را نمي بينم.
وقتي مامان بر ميگرده و ساك را ميبيند با نگراني و اضطراب مي گويد:
- اين ساك را كي آورد؟
- يك رزمنده.
- نپرسيدي كيه؟
- نه .
مامان با دستهاي لرزان ساك را باز مي كنه. يك نامه توي ساكه.
- عمليات تمام شده بود و بچه ها همه برگشته بودند. اما صاحب اين ساك براي
بردن ساكش نيامد. من هم آدرسي در داخل ساك پيدا كردم و چون براي
مرخصي مي آمدم .آن را همراه خود آوردم.
از روز بعد همه شروع كردند به جستجوي عليرضا. و بعد از پيگيري هاي زياد فقط
گفتند كه او مفقودالاثر شده. يعني معلوم نيست اسير شده يا شهيد!
صحنه هشتم:
مرداد 1369
صداي زنگ در پشت سر هم نواخته مي شود. مثل اينكه كسي دستش را روي
زنگ چسبانده و قصد ندارد دستش را از روي زنگ بردارد.
چند بار مي گويم :اومدم. اما مثل اينكه صدايم را نمي شنود. در را كه باز
مي كنم. ديگر صداي زنگ قطع مي شود.از قطع شدن ممتد صداي زنگ
نفس راحتي مي كشم. پشت در يكي از خانمهاي فاميل است.با هيجان
مي گويد:
- توي روزنامه يكي همنام عليرضا را پيدا كردم. مامانت خونه هست؟
- نه.
- بايد زنگ بزنيم ستاد آزادگان.
- مامان خودش امروز به ستاد زنگ زد .خبري نبود.
- پس اين اسم چيه ؟ خودت نگاه كن . نوشته عليرضا محمدنژاد.
بارها و بارها شماره را مي گيرم . با اينكه شماره فقط 3 رقميه ، ولي باز هم به
نظرم خيلي طولاني مياد. انگشتهام خسته مي شوند ،اما وقتي فكر مي كنم
خبر آزادي عليرضا را من به همه خواهم داد ؛قند توي دلم آب ميشه. قلبم تند
تند مي زنه. ياد نذر و نيازهاي فاميلها مي افتم. هاشم عمو گفته:" اگر عليرضا
بياد گاو جلوش قربوني مي كنم"
حسين عمو قرار گذاشته وقتي عليرضا بياد همه خانواده مان را بفرسته پابوس
امام رضا عليه السلام. ننه نرگس هم نذر كرده انگشتر تلاي خودشو موشتولوق
(مژدگاني) بده به كسي كه خبري از نوه اش به او بده.
- ستاد آزادگان بفرماييد.
رشته افكارم يكهو پاره ميشه. دستپاچه مي گويم:
- مي خواستم ببينم سيد عليرضا محمد نژاد در ليست آزاد شده هاي امروز
هست؟اسمش را در روزنامه ديديم.
- چند لحظه گوشي...بله هست.
آب دهانم را به سختي قورت مي دهم.
- آقا ميشه مشخصاتش را كامل بخونيد تا مطمئن بشيم.
- بله. علي رضا محمد نژاد . فرزند ،جواد و اهل مشهد.
گوشي در دستم شل مي شود . دلم ميريزد.اشك گوشه ي چشمم جوانه
مي زند.
هيچ خبري از برادرم نيست. هفته ها يكي پس از ديگري مي گذرد. ولي علي رضا
نيامده .چشم انتظاري چقدر سخته.
وقتي به ديدن آزاده هايي كه در همسايگي ما بودند رفتيم و شنيديم كه در دوران
اسارت چه جفايي بر آنها رفته و چه شكنجه هايي را تحمل كرده اند. همه در
دلمان بي صدا آرزو كرديم .
اي كاش علي رضاي ما اسير نباشد...
شايد هم برايش آرزوي شهادت كرديم.
بسم رب الحسین
سلام بر ولی خداودوستش
سلام بر خلیل خدا وبرگزیده اش
سلام بر حسین مظلوم شهید
سلام بر اسیر گرفتاریها وکشته برای اشکها
شهادت میدهم که تو امین خدایی وزاده امین او هستی
شهادت میدهم که تو به عهد خود با خدا وفاکردی
وجهاد کردی در راهش تا اینکه به یقین رسیدی
خدا قاتلان تو را لعنت کند
ولعنت کند خدا هر که به توستم کرد
ولعنت کند خدا مردمی را که شنیدند آنرا وپسندیدند
خدایا من تورا گواه میگیرم که؛
من دوست هر کسی هستم که دوست اوست
ودشمن آن کسی هستم که دشمن اوست...
امام حسن عسگری (ع) می فرماید :"از علامتهای مؤمن پنج چیز است؛
بجا آوردن پنجاه ویک رکعت نمازفریضه ونافله در شبانه روز،
زیارت اربعین،
انگشتر بر دست راست کردن،
پیشانی را در سجده بر روی خاک گذاشتن و
بسم الله الرحمن الرحیم را بلند گفتن." 
تا حالا گره ی کور در زندگی شما افتاده؟!
اونموقع چکار کردید؟
البته عادت ما آدمها اینه که کم صبریم ،طاقتمون رو زود از دست میدیم؟ تازه اگر شانس آورده باشیم وتا این درجه، خود زنی وخود کشی و... نکرده باشیم.
آخه ما آدمها به عجول بودن معروفیم.
جالب اینکه اینجور وقتها اولین کاری هم که می کنیم ،شکایته. شروع می کنیم از زمین وزمان و... شکایت وگلایه کردن ،که چرا فلان کسم رفت، چرا کارم رو از دست دادم ، چرا خونه ندارم ، چرا مریضم و...
همه ما با این شکایتها آشناییم!
اما خدایی! هر کی یک کم هم دین و ایمون داشته باشه، می فهمه که در این دنیا ، با همه چیزهایی که بدست میاره وبابت همه چیزهایی که از دست میده ، داره امتحان میشه.
هیچ کدوم ما نیامدیم که توی این دنیا بمونیم.
اومدیم که یک سکوی پرش پیدا کنیم وپرواز کنیم.
میگی نفست از جای گرم درمیاد.
نه خدایی اینطوری نیست.
من خودم یک گره داشتم ، گره ی کوری که تموم زندگیمو به جهنم تبدیل کرده بود.
هیچ راهی براش نمی دیدم.پارسال قبل از محرم وصفر بود که این بلا نمیدونم از کجا سر من وخانواده ام اومد.خیلی روزهای تلخی داشتیم.
اما یادمون بود که تنها نیستیم . شاید باور نمیکردیم ، خدا اینهمه قدرت داشته باشه.اما داشت.
وصدحیف که ما باورش نمیکنیم ویا کم باورش میکنیم.
ودر همین ایام بود که گره ی کوری که همه مون باز شدنش رو فقط بدست خدامیدیدم باز شد.
اگر از اول ماه محرم خیلی توی باغ نبودیم که با چه کاروانی از کربلاییها همراهیم.
حالا بهترین وقته که در ایام اربعین به کاروان کربلاییان ملحق بشیم.
فقط مواظب باش جا نمونی.خودت حیف میشی.
اگر با این کاروان دلت رو همراه کنی وقلبا وعملا هم نشون بدی که دوستشون داری واز دشمنانشون بیزاری، مطمئن باش نمیگذارن هیچ گره ی کوری توی زندگیت باقی بمونه.
می تونی امتحان کنی.
یاعلی گفتیم وعشق آغاز شد
فقط قبلش بهت بگم اگر میخواهی با سیدالشهدا(ع) ،امام سجاد(ع) حضرت ابالفضل(س)،حضرت زینب(س) ، حضرت رقیه (س) و... همراه بشی، باید شکیبا باشی.
خنده کنان می رود روز جزا در بهشت
آنکه به دنیا کند گریه برای حسین
صلی الله علیک یا اباعبدالله.
صلی الله علیک یا اباعبدالله. 
صلی الله علیک یااباعبدالله.
یارب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهورالحجت(عج)





