تبليغاتX
یارم منتظره



 

                                       بسم الرب الشهداء والصدیقین

 ردپای عشق

 السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی

السلام علیکم یا انصار ابی عبدالله علیه السلام ورحمت الله وبرکاته

الهی کوله بارم را با عشق وبیم ورجا پر کرده ام . از جایی می آیم که خاکی پوشانش با دلی به وسعت دریا، نه ، به وسعت خدا ، زمین و آسمان را به هم نزدیک کرده بودند. سربندهای یا حسین و یازهرا بر پیشانی های سرو قامتان بی باک ، ترنّم بی صدا عشق ورزیدن را می نواخت و سرهای جدا از پیکر ، استخوانهای شکسته وبدنهای شکسته وبدنهای قطعه قطعه شده ذبح الله اکبر را در منای بندگی به تصویر کشیده وفریاد می زد.

 

کورباد چشمی که نگاه خدا را نبیند. وشهیدان که نگاه خدا را دیدند، نظر در وجه اعظمش کردند تا «رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه...» را تجدید کنند. پیمانی خونین که وصال محبوب را به دنبال داشت و لقاء الله را به مردانِ مرد ارزانی داشت.

شکوهِ ایثار آن نوجوانانی که در مرز میان هوس وتردید وعقل دوران بلوغ ، عاقلانه طریق حق را بر گزیدند، عارفانه به پیکار با باطل پرداختند و عاشقانه به اعلی علیین پرکشیدند؛ هر آزاده ای را به خریدن بهشت به قیمت جهاد با نفس درون وشیطان بُرون فرا می خواهد. فراخوانی که در نهایت بندگی خاکسارانه ثمن جنت المأوا را بدنبال داشت.

آنجا که من بودم گنبد آسمان لاجوردی بود به رنگ صفا واخلاص، زمینش خاکی بود به رنگ عبودیت ودریایش آبی به رنگ صداقت . هر روئیدنی پیامی داشت ، درختان سبز نشان از استقامت و شجاعت می دادو شقایقهای سرخ خبر از جانبازی پای«قالوا بلی» در روز الست وپذیرفته شدن را راه محبوب « أنا أختَرتُک» ونوشیدن شهد شیرین وگوارای شهادت را می داد.

شاید که باور نکنی چگونه می شود کوچک بود وبزرگ بود؟وچگونه می شود کودک بود ومرد بود؟!باور کردنی لاست اگر دل از فطرت جدا نکرده باشی ووجودت را سرشار از پلیدی ،غفلت و خواب آلودگی نباشد.تنها گوشه ای از چشمهایت را هم که باز کنی می بینی که آنان جُز به تکلیف خود عمل نکردند.وجُز توسل به معصومین طریقی نپیمودند.

از دفتر عشق فهرستی از تکالیف خود را رونویسی کردند که باید به واجبات عمل کرد واز محرمات چشم پوشید وهر روز آنرا تمرین کردند تا آنکه ایمان، تقوا، عزّت ، اخلاص ، صلابت و شجاعت ، وفا و...را با مصادیق عینی جلوه دادند.

بیداری و هوشیاری می خواهد تا تمام وجودت را چشم و گوش کنی تا پیامشان را ببینی وبشنوی وبیدرنگ در میدان عملِ صالح ، گوی سبقت را از سابقون بِرُبایی .

برخیز که قافله سالار کربلا خونخواه می خواهد و تومی دانی که کل یوم عاشورا و کل ارض کرببلاست.

 بپاخیز که منجی عالم بشریت تورا می خواند تا به او ملحق شوی ،« هل من ناصر ینصرنی » او ر ا لبیک گو، تا دیر نشده خود را مهیای جهادی عظیم کن که صلاح ، فلاح، نجات ،فتح و فرج تو در فرج اوست .تا آمدنش چیزی نمانده ؛ کافی است چشم به سپیده دم ظهور بگشایی وبخواهی که شهید در رکابش شوی تا مشهود شوی.

اللهم اجعل محیای محیا محمد وآل محمد ومماتی ممات محمد وآل محمد

یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهورالحجه . آمین

        

                                    

+ نوشته شده در 86/09/23;ساعت 22:52; توسط سادات محمدنژاد; |

بسم الله

 

اول آذر که میشه من هم دلم هوایی میشه .یاد پروانه هایی می افتم که بالهای قشنگشان را به آتش شمع سپردند. ظاهراً بالهاشون سوخت اما تا ابد روشن ماندند.

 

هرچی فکر کردم چطور می تونم به دانش آموز راهنمایی بگم که اون پروانه ها کی بودند ، بهانه ای پیدا نمی کردم.

بالاخره یک فکری کردم .یک چفیه سفید به گردنم انداختم ورفتم سر کلاس.

بچه ها با دیدن چفیه تعجب کرده بودن.هرکسی سوالی می کرد .یکی می گفت : این شال گردنه؟اون یکی می گفت: شما بسیجی هستید؟و...

بعد از اینکه بچه ها کلی سوال کردن گذاشتم آروم بشن . بعد گفتم : می دونید این چیه؟ بچه ها گفتند چفیه . از این سوال من تعجب کردند. اما خودم می دونستم چی می خوام بگم . حضور قشنگ پروانه های عاشق را در کلاس درس حس می کردم .

رو به بچه ها کردم وگفتم : یک روز دشمن به ما حمله کرد.برای اینکه ما تازه انقلاب کرده بودیم. دشمنان ما به خصوص آمریکا که حالا به وسیله مردم مسلمان و شجاع ایران از کشورمون اخراج شده بودند، دنبال یک بهانه می گشتند تا از مردم ایران انتقام بگیرن.

علتش هم معلوم بود آمریکا خودش را همه کاره دنیا وصاحب اختیار همه کشورها می دونست همچنانکه حالا هم همینطوریه. اما مردم ایران این آقا بالا سر را نمی خواستند . نفت و گاز ما در اختیار آمریکاییها واسرائیلیها بود .اگر به ما می گفتند می تونید نفت داشته باشید می تونستیم داشته باشیم واگر می گفتند حق ندارید چیزی را داشته باشید باید قبول می کردیم .فساد وبی بندوباری هم امان مردم را بریده بود.

کسی حق نداشت از آمریکا ومخصوصاً اسرائیل بد بگه .و...

مردم از این وضعیت خسته شده بودند .امام خمینی آمد ومردم ایران را آگاه کرد .مردم تازه فهمیدن آمریکا داره چه بلایی سر ایران میاره .باهم متحد شدند وبا ایمان به خدا وگوش دادن به رهبری های امام خمینی آمریکا و اسرائیل را بیرون کردند.

بعد از اون آمریکا دیگه از دست ایران و ایرانیها عصبانی بود . به تمام کشورها هم که گوش به فرمانش بودند گفت که ایران را محاصره اقتصادی کنند . یعنی به قولی همه کشورها با ایران قهر کردند.

روزگار سختی بود . حتی ورود سیم خاردار هم به کشور ما ممنوع بود چی رسد به سلاح و ... .

ونهال نوپای انقلاب حالا شاهد یک جنگ بود . جنگی که به ظاهر به وسیله نیروهای عراقی علیه ایران بود اما پشت سر عراق آمریکا ، اسرائیل وخیلی از کشورهای دیگه هم بودند.

واما بعد ، از پشت همین میز ونیمکت ها بچه های هم سن وسال شما بلند شدند .غیرتشون اجازه نمی داد کشورشون وناموسشون زیر چکمه های دشمنان له  بشه . خیلی از اونها دست بُردن توی شناسنامه هاشون وسنشون را بالا بردن تا بهشون اجازه بدهند توی جنگ شرکت کنند.

 

بعضی هاشون یکی یک دونه وعزیز دُردونه خانواده هاشون بودن .

بعضی هاشون شاگرداولهای مدرسه خودشون بودن.

واین چفیه یادگار اون جنگ واون بچه هاست .

خیلی از اون بچه ها وقتی به جبهه جنگ رفتند سفید رو بودند . اما شرایط سخت منطقه جنگی باعث شده بود صورتهاشون بسوزه.

 

دوست داشتم به بچه ها بگم که برادرم  علی رضا فقط چهارده ساله بود که به جنگ رفت وتازه هفده سالش شده بود که شهید شد.

دوست داشتم به بچه ها بگم که آنقدر دوستش داشتیم ووعزیز بود که حد نداشت.

 

یادمه کلاس اول بودم . قرار بود علیرضا بعد از ظهربه مرخصی بیاد.واز شانس بد من هم بعد از ظهری بودم . کلی نقشه کشیدم که وقتی علیرضا میاد من هم پیشش باشم .

آخه اون وقتی می آمد مرخصی کمتر می ماند وزود برمی گشت. با نقشه قبلی خودم را به مریضی زدم که به مدرسه نرم.ونقشه ام گرفت  مامان گفت نمی خواد بری مدرسه. استراحت کن تا زودتر خوب بشی . ومن قند توی دلم آب می شد.

بالاخره ساعت دو علی رضا اومد . دیدن برادر بزرگترم که صفا ومهربونی وادب از سرو روش می ریخت دیگه نگذاشت من همونطوری نقش بازی کنم ذوق زده وشاد بودم . مثل کبوتر هایی که در دل آسمون اوج می گیرند وفکر می کنن بالاتر ین جای آسمونند ، من هم سرمست از این دیدار بودم.ومامان که دید حالم خوب شده .گفت:حالا که خوبی برو مدرسه.

 

بعد از کلی حرف با بچه ها چفیه گردنم را نشان بچه ها دادم وگفتم بچه ها همه ما بسیجی هستیم چون مسلمانیم و عاشق کشورمون هستیم وتحت فرمان رهبرمون حاضریم برای حفظ اسلام و کشورمون با هر چه که داریم دفاع کنیم.

به بسیجی بودن خود افتخار کنید و شهدا را فراموش نکنید.

شهدا زنده اندو سر سفره پروردگار روزی می گیرند .پس می تونند از او سفره بابرکت به ما هم نصیبی بدهند.

شهدا شفاعتمان کنید هم در دنیا وهم در آخرت.

«ولاتحسبنّ الذین قُتِلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربّهم یُرزَقون.»

آنکس که تورا شناخت جان را چه کند

                                          فرزند وعیال وخانمان را چه کند

دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

          دیوانه تو هردو جهان را چه کند

+ نوشته شده در 86/09/05;ساعت 0:1; توسط سادات محمدنژاد; |