تبليغاتX
یارم منتظره




                          به نام خدای بخشنده ومهربان

  

                سلام به ماه خوبیها رمضان

 

                  

رمضان یعنی :

 کشیدن ترمز دستی

یک ایست شدید بعد از کلی شتاب وسرعت و گاز دادن

یعنی بعد از کلی سبقت وسرعت غیر مجاز در جاده پر پیچ وخم زندگی به یک جای آرام رسیدن

...تا وقتی که یک بار دیگه یک استارت بزنی

استارت بعد از اینکه از بنزین و روغن وآب وسیله ات مطمئن شدی

 

می خندی

فکر می کنی دارم رانندگی تمرین می کنم

 

درست فکر کردی

راننده خوب کسی هست که در جاده زندگی

به موقع حرکت کنه

به موقع بایسته

به موقع از دنده های مختلف استفاده کنه

وبه موقع ترمز دستی رو بکشه

 

وما آدمها بعد از کلی هیجان ، اضطراب ، نگرانی و نا آرامی

لازم داریم در یک موقعیت آرام دست بزرگترما ن را ،که دوستمون داره روی سرمون حس کنیم 

 

                                   داشته باش که ؛

ما بی کس نیستیم

تنها نیستیم

غریب نیستیم

وناامید هم نیستیم ...

چون که ؛

 

یکی هست که عاشق ماست .

 خودش گفته :"اگر بنده های من می دونستند که چقدر دوستشون دارم  از شوق جان می دادند."

منتظره که پیشش برگردیم .آخه همه از وجود خودشیم.

دائماً هم برای اینکه به رشد برسیم ، جلوی راهمون آزمایش وامتحان گذاشته.

و هر که بامش بیش برفش بیشتر که مال خوبهای عالمه.

 

 

یکی درد ویکی درمان پسندد

                                    یکی وصل ویکی هجران پسندد

من از درمان ودرد ووصل وهجران

                                        پسندم آنچه را جانان پسندد

 

بچه ها بیایید بریم در آغوش خدا

 

هیج جای دیگه ، اینقدر آرامش نداره که در خلوت با خدا داره

 

ونماز ُ دعا و قرآن بهترین راه دوستی با خدا وبرگشت در آغوش لطف ورحمت خداست

 

 

 

خدای من چقدر دوستت دارم

 

خدایا تورا سپاس به خاطر همه چیزهایی که به من دادی وتمام چیزهایی که صلاح ندیدی به من بدهی.

 

خدایا شکرت که مرا به این ماه داخل کردی.همه بدیهایم را نادیده گرفتی و

 

سرسفره رحمت وبرکت خود قرارم دادی.

   

         



 

+ نوشته شده در 86/06/21;ساعت 20:47; توسط سادات محمدنژاد; |

 

 

 

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

 

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود

 

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

 

 

چقدر خودمونو می شناسیم؟!                                     

 

                          تا بحال فکر کردیم کی هستیم؟

 

از کجا اومدیم ؟        برای چی اومدیم؟        کجا قراره بریم؟

 

               خیلی وقتها توی شلوغی شهر گم می شیم!

 

پیش اومده وقتی آدرسی را گم می کنیم آشفته بشیم و مثل مادر بچه گم کرده بی قرار بشیم ؟!

 

حالا؛

                                                               

ما گم شدیم ؟!                 باور نمی کنید؟!

 

                                                پس چرا به مقصد نمی رسیم؟!

 

قرار نبود مقصد ما  خیلی دور باشه!

 

به ما گفته بودند چند صباحی بیشتر وقت نداریم!

 

                                       حتی

 

اون آخرهاراه را نشان داده بودند

گفته بودند راه معلومه . . .

پس چرا نمی رسیم ؟!

                        وقتشه نگران بشیم!

 

مقصد کجاست؟!

آنجا که ؛ دلی آرام ، ضمیری پاک و قلبی امیدوار به فضل خدا پیدا کنیم .

نشانی چیه؟!

 

شهدا سنگ نشانند که ره گم نکنیم.

 

 

دلمون اسیر زنجیرهای هوای نفس شده و شیطان دائماً در حال وسوسه و اغوای ماست .

خدایا از چنگال نفس درون و شیطان نجاتمان بده وآزادی حقیقی را نصیبمان بفرما .آمین .

 

 



 

نامه اول

          فرستنده :امین

                             تاریخ چاپ نامه :پنجم /اردیبهشت /سال شصت و شش شمسی  /در مجله زن روز

به نام خداوند بخشنده مهربان

خدمت خواهران گرامی در مجله مفید و پربار زن روز

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می کنم که در تمام مراحل زندگی تان موفق باشید.

قبل از هر چیز بخاطر به خاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر می کنم...

اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما صحبت کند؛ مشکل بزرگی است که سر راهش قرار گرفته . جریان را برایتان تعریف می کنم.

من پسری هفده ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد.

پدر ومادر من هردو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند. تازه وقتی هم که به خانه می آیند، آنقدر خسته و کوفته هستند که زود می روند ومی خوابند. اصلاً در طول روز یکبار هم از خود سوال نمی کنند که پسرمان کجاست وبا کی رفت و آمد می کند.

اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیت ها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشم.

البته این مشکل اصلی من نیست ، چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده امواین که به من کاری ندارندکه کجا می روم ، چه می پوشم وبا کی می گردم تعجب نمی کنم. بلکه مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد . پدر ومادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مالی شان هم خوب است دختر خاله ام ر که در خانواده ای متوسط زندگی می کند را به فرزندی که چه عرض کنم ، به سرپرستی قبول کرده اند. البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام همسن خود من است . بعد از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جُز من در آن زندگی نمی کرد؛ تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد ، با دختری که به مراتب از شیطان هم پست تر و گنه کار تر و حرفه ای تر است. تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم: در خواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره . می دانم که حتماً منظورم من را فهمیده ایدو لازم به توضیحات اضافه نیست. همانطور که گفتم پدر ومادرم حدود هفده ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می برند. یعنی از شش صبح تا یازده شب. من هم از هفت صبح تا یک بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم؛ یعنی حدود ده ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم. وهمانطور که گفتم دختر خاله ام یک لحظه من را تنها نمی گذاردودائماً در سرم فکر گناه می اندازد.

بارها در طول روز از من در خواست گناه می کند. البته من پسری نیستم که خام حرفهای او شوم. همیشه می خواهم که اور ا از خود دور کنم. ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر شود. او را در درون قعر جهنم پرتاب می کنند. برای همین است که من از او احتراز می کنم ولی او دست از سر من برنمی دارد.

تو را به خدا کمکم کنید. چطور جواب آن حرفهای چرب و نرم او را بدهم . من بعضی وقتها فکر می کنم او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چند ساله مرا دود کند. وسپس دوباره به آسمان برگردد.

خواهران عزیز کمکم کنید. من چطور می توانم او را از سر راه بردارم .هر چه به او می گویم دست از سرم بردارد، گوشش بدهکار نیست. هر چه به او می گویم شخصیت زن این نیست که تو نشان می دهی گوش به حرفم نمی دهد.

می ترسم عاقبت او کاری دستم بدهد. دوست ندارم تسلیم او شوم. باور کنید که بعضی وقتها او مرا تهدید هم می کند. البته فکی می کنم همه این بدبختیها از بابت اوست . روزی هزار بار از خدا می خواهم که مرا حفظ کند.

دوست داشتم در خانواده ای عقیده مند زندگی می کردم. دوست داشتم زشت ترین پسر دنیا بودم از نظر قیافه، ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم، که نمی گذارد من تا قبل از ازدواج پاک بمانم . تا حالا من تسلیم او نشدم. ولی می ترسم بالاخره مرا تسلیم کند.

نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد.

چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس بردارد و من را این همه آزار ندهد. ضمناً فکر نمی کنم که در میان گذاشتن این قضیه با پدر ومادرم هم فایده ای داشته باشد، زیرا که هیچ عکس العملی نشان نمی دهند. چون رفتار آنها هم در بیرون از خانه دست کمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد.

امیدوارم که هر چه زودتر من را کمک کنید. خواهران گرامی جواب نامه ام را زودتر بدهید که قبلاً تشکر و سپاسگذاری می کنم.

 

 



 

نامه دوم

           فرستنده : امین

 

بسم الرب الشهدا و الصدیقین

سلام. سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم .

مدتهاست که منتظر نامه شما هستم. ولی تا حال که عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی دریافت نکرده ام.البته مطمئن هستم که شما جواب نامه من را خواهید داد. اما از خدا می خواهم که وقتی شما جواب نامه ام را می دهید من امیدوارم دیگر در این دنیا ی فانی نباشم.

حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام مرا ترغیب به گناه کبیره زنا می کند؛ شبی در خواب دیدم مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دید و به من گفت:" امین برو به دانشگاه اصلی و وقتت را تلف نکن."

من از اینکه خدا دست من را گرفته و راهی به روی من گشوده خوشحال شدم. حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم. البته این نامه را به کادر دبیرستان می دهم تا اگر خوشبختانه من شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمداین را برایتان پُست کنند، تا از خبر شهادت من آگاه شوید. البته من نمی دانم حالا که نامه من را مطالعه می کنید اصلاً یادتان هست که در نامه قبلی ام چه نوشته بودم.

پدر ومادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده ام که این موضوع را بعد از آمدن به خانه ما فهمید؛ فکر کرد که من هم زود تسلیم می شوم. ولی او کور خوانده است. من مدتها با شیطان مبارزه کرده ام و خودم را از آلودگی حفظ کرده ام. ولی فکر می کنم که من تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم. با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم واز این دام شیطانی که جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا کنم.

من می روم . من می روم . اما بگذار این دختر فاسد بماند . من فقط خوشحالم که عازم جبهه هستم.

هیچ گناه کبیره ای ندارم. برای گناهان ریز و درشت دیگرم هم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و به افکار غرب زده خود ادامه دهند. اما امیدوارم که هر دو بزودی از خواب غفلت بیدار شوند.

من تا به حال به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است . ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطفش قرار دهد و از شربت غرور آمیز و مست کننده شهادت نیز به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است.

پدر ومادرم ! هیچ وقت برای من پدر و مادر درستی نبودید. همیشه بیرون از خان بودید. از صبح زود تا نیمه های شب، در حال کار ؛ در بیمارستانها ، یا در مطب خصوصی و یا در مجلسهای فساد انگیز که من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشتم. هیچوقت من محبت واقعی پدر ومادر را احساس نکردم. بعد هم که این دختر را پیش من آوردندو زندگی آرام و بدون دغدغه مرا تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند. با اینهمه همانطور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده ام من را تشویق به آن می کرد آلوده نشدم.

ضمناً از طرف من خواهشی که هست این است که به روانشناس مجله بگویید در نوشته هایتان حتماً این موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که ، پدر ومادرها ! فقط این نیست که بچه درست کنید و بعد آنوقت به امید خدا او را رها کنید. بلکه به آنها بگویید پدر و مادری با محبت و متوجه به فرزند با شند.

امیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایم می افتد. البته من نمی دانم این موضوع را روانشناس باید بگوید یا دیگری. به هر صورتی این پیام رمن را به هر کسی که مناسب می دانید برسانید.

قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زندو عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله می کشد.

همانطور که گفتم اگر خداوند مرا پذیرفت و شهید شدم این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستم و اگر خداوند مرا لایق و شایسته رسیدن به این مقام ندید و برگشتم ، من اگر از شما نامه ای دریافت کرده بودم حتماً جواب آنرا می دهم. اما امیدوارم که برنگردم .چون آنوقت همان آش و همان کاسه است. بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم.

برای من حتماً دعا کنید. درپایان آرزو می کنم که همه انسانهای خفته مخصوصاً پدر و مادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند.عرض دیگری نیست. والسلام علی عبادالله الصالحین. 

                                                                                برادرتان امین

 

                   

شهید امین در منطقه عمومی شلمچه درعملیات والفجر پنج به فیض شهادت نائل آمد.

 

 



خوشا آنانکه در این عرصه خاک       چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

 

خوشا آنانکه بذر آدمیت                  در این ویرانه پاشیدند و رفتند

 

خوشا آنانکه در میزان وجدان           حساب خویش سنجیدند ورفتند

 

 

 



+ نوشته شده در 86/06/14;ساعت 15:29; توسط سادات محمدنژاد; |